تو تو آنی که برایم یادور حس آشنایی
حسی که سراسر وجودم را در برگرفته
و من به امید دیدارت منتظر می ایستم چه حس خوبی وقتی که تورا می بینم..... چشمانم از شوق نگاهت برق میزند وناخواسته لبخندی بر لبم می نشیند وچه زود زمان می گذرد وکسی می آید.... با او آشنا هستم مانند خودم او را دوست می دارم اما..... نمیدانم چه شد؟.. در لابه لای گذر لحظه ها اتفاقی افتاد
ذره ذره نه سریع گرمای نگاهت سرد شد
قلب من از شوق و تپش افتاد دلت به کجا چرخید ؟!!..... چشمت به کدا سو رفت؟....... فهمیدم........ تو وآن آشنا
آری این بود
وچه حقیقت سختی تو و آن آشنا آیا این آشنا بود که چشمان تورا از من گرفت؟ نمیدانم....
شایم قسمت بود و من آنم .... آن کس دیوانه
که ندارد شوقی ونه برقی درچشم
وتو را دوست دارد
لحظه هایی که تو را می بینم از اجبار لبخندی بر لبهایم می بندم
تا بگم....... خوشحالم
نمی دانم چرا حس آشنای من رفت با آشنای دیگری شایدم قسمت بود
تو و آن آشنا.......
نظرات شما عزیزان:

.gif)
.gif)
.gif)
.gif)